www.rezapolad.com

Jun 24, 2008 at 17:41 o\clock

داستانهای جالب

by: rezapolad   Category: داستان

جو چهار سال بود كه از ترس و فكر اينكه زير تختخوابش جن و هيولا هست رنج ميبرد و مرتب برای درمان ميرفت پيش يه روانپزشك. ولی متاسفانه پيشرفت خيلی كم و ضعيفی توی بهبوديش داشت و فرقی نكرده بود. به همين دليل يه روز بيخيال روانپزشكش شد و تصميم گرفت راههای ديگه ای رو امتحان كنه.
چند هفته بعد يه روز جو و روانپزشكش همديگه رو توی يه سوپرماركت ديدند. روانپزشك با تعجب ديد كه حال جو خيلی خوب شده و خيلی پر انرژی و خوشحال به نظر مياد.
جو گفت: دكتر! خيلی جالبه! من معالجه شدم!
دكتر: خيلی عاليه. تو خيلی بهتر از قبل به نظر ميای. چطوری اينطوری شدی؟
جو: من رفتم پيش يه دكتر ديگه و اون منو توی يك جلسه درمان كرد!
دكتر: يك جلسه؟! چطور ممكنه؟!
جو: اون دكتر رفتاردرمانی ميكنه.
دكتر: رفتاردرمانی؟! چطوری تو رو توی يك جلسه معالجه كرد؟!
جو: اوه! خيلی آسون! اون به من گفت كه برم پايه های تختخوابم رو ببرم!

Jan 30, 2008 at 14:28 o\clock

زندگی دوگانه بانتی

by: rezapolad   Category: داستان



مایلو مامور ویژه وقتی کاملا مطئن شد فردی که مقابل اوست بانتی هرابال است، نامه را به او داد و رسید گرفت. روی پاکت نامه نوشته شده بود: «از اداره یکم سازمان به هنرمند گرامی بانتی هرابال، لطفا شخصا مفتوح شود!»
هرابال با ترس و لرز نامه را باز کرد اما قبل از خواندن آن اتفاقات چهل و دو سال گذشته ی زندگی اش را مرور کرد بلکه بتواند دلیل صدور این نامه را بیابد، به هرحال بعد از چند دقیقه متن نامه را خواند، متن نامه چنین بود: «خدمت برادرعزیز بانتی هرابال، نظر به این که آخرین فیلم ساخته شده توسط شما فروشی بالاتر از حد مصوب آیین نامه داشته است، لازم است راس ساعت ده صبح روز یکشنبه مورخه یازدهم ژانویه به ساختمان اداره یکم سازمان طبقه نوزدهم اتاق هفتاد و سوم مراجعه کنید. بدیهی است عدم مراجعه شما به منزله ی اقدام علیه دولت تلقی شده بقیه قضایا از طریق مجاری نظامی پیگیری خواهد شد. لطفا نامه را بعد از مطالعه امحا فرمایید و اصل امحاییه را در روز ملاقات به همراه داشته باشید.»
بانتی هرابال که حسابی متعجب شده بود، سریع به چند تن از دوستانش که قبلا نامه هایی از اداره یکم سازمان دریافت کرده بودند تلفن زد و آنها را به شام دعوت کرد تا موضوع را با آنها در میان بگذارد. هنگام شام وقتی بانتی نامه را به دوستانش نشان داد، همگی تعجب کردند چرا که تا به حال کسی را برای موفقیت یک اثر هنری آن هم در مورد جنگ دوم بازخواست نکرده بودند. دوستان بانتی بعد از چند ساعت شور به آن نتیجه رسیدند که بهتر است بانتی راس ساعت موعد مقرر آنجا باشد و با صبر و تحمل به سوالات آنها طوری که دوست دارند، پاسخ بگوید تا قضیه حل و فصل شود. در میان دوستان بانتی دو نفر از این جلسه پرسش و پاسخ به سلامت بیرون آمده بودند و بقیه رد شده بودند. بانتی آن شب توانست از تجربیات آنها استفاده کند تا روز موعد از عهده سوالات بربیاید.
بانتی روز یازدهم ژانویه یک ساعت زودتر وارد ساختمان اداره یکم سازمان شد. راس ساعت وارد اتاق هفتاد و سوم شد. داخل اتاق یک جوان نشسته بود که یک کلاسور در دست داشت و عینک دودی زده بود. بانتی روی یک صندلی پلاستیکی مقابل بازپرس ویژه نشست و گفت: «بفرمایید؟»
بازپرس ویژه که از بدو ورود بانتی حرکتی نکرده بود، گفت: «ما می پرسیم شما می فرمایید، خُب؟»
بانتی جواب نداد و بازپرس تکرار کرد: «آقای هرابال ما از هنرمندها انتظار ویژه ای داریم. به همین دلیله که این مکالمه این جا برگزار شد وگرنه می توانست در طبقه زیر زمین برگزار شود، خُب؟»
بانتی به آرامی جواب داد: «بله»
بازپرس گفت: «وقت زیادی نداریم آقا. تعدادی سوال می پرسم، لطفا زود با بله و یا خیر جواب بدین. فقط بله یا خیر، خُب؟»
بانتی جواب داد: «خ... بله»
بازپرس ادامه داد: «شروع می کنم. آقای بانتی هرابال شما فکر می کنید، مردم متوجه ظرایف فیلم شما شده اند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر...»
-«شما فکر می کنید بازیگران فیلم شما به آنچه بازی کرده اند اعتقاد دارند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«به نظر شما مردم منتظر قسمت دوم فیلم شما هستند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«شما قصد ساخت فیلم دیگری با موضوع جنگ ندارید؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«آیا وجود برخی شخصیت ها در فیلم از اشتباه شما بوده است؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا اشتباه خود را می پذیرید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا نقد های برادران ما را خوانده اید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا قصد ندارید فیلم بعدی را با پیشنهاد سازمان کار کنید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله...»
بعد از حدود ده دقیقه پرسش و پاسخ که بانتی هرابال سعی می کرد بر خودش مسلط باشد، بازپرس در ادامه پرسید: «شما فکر می کنید چون در جنگ شرکت کرده اید هر چیزی درباره جنگ می توانید بگویید؟»
بانتی با شنیدن این پرسش کمی عصبی شد و جوابی نداد، بازپرس که متوجه شده بود، ادامه داد: «فکر کرده اید فقط شما جلوی آلمان ها ایستاده اید؟ آیا بهتر نبود برای کسب شهرت با اعتقادات مردم بازی نکنید؟»
بانتی با شنیدن این سوال چشمانش را از زمین به چشم های بازپرس دوخت، قیافه ی بازپرس نه به متفقین می خورد، نه به نیروهای ویژه و نه به نیروی های داوطلب و نه حتی به گارد اس اس و یا گشتاپو، قیافه اش بیشتر شبیه یک بازپرس کودن بود که ارزش کتک زدن هم نداشت! بانتی فکر کرد اگر این بازپرس در جنگ شرکت کرده بود از آن جاسوس های وطن فروشی می شد که باید با دست های خودش نارنجک را می انداخت توی حلقش تا آرام بگیرد! بازپرس که ازدیدن چشمهای نافذ بانتی وحشت زده شده بود، دیگر ادامه نداد.
بعد از یک هفته نامه ای از اداره یکم سازمان به دست بانتی هرابال رسید. نامه ای به نشانی سی گیرنده که رونوشت آن به آدرس منزل بانتی هم فرستاده شده بود. در این نامه نوشته بود: «با توجه به سوابق برادر بانتی و نظر به این که ایشان با حضور در اداره یکم حسن نیت خود را اثبات کرده اند، فعالیت ایشان در عرصه فیلم سازی به مدت یک سال دیگر از نظر این سازمان بلامانع می باشد. ضمنا نامبرده اعلام آمادگی کرده است که به طور افتخاری با سازمان همکاری و معاضدت نماید. مراتب جهت آگاهی و اعلام و اقدام هرگونه امر مقتضی به عرض می رسد.»

Jan 30, 2008 at 14:26 o\clock

پیرمرد تنها

by: rezapolad   Category: داستان

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او میخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کارخیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به اوکمک کند در زندان بود
.
پیرمرد نامه ای برای پسرشنوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
:
پسرعزیزممن حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیبزمینی بکارم
.
من نمی خواهم این مزرعه را از دستبدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوستداشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تواینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد
.
من می دانمکه اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
.
دوستدار تو پدرپیرمرد این تلگراف رادریافت کرد
:
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
.
4
صبح فردا 12نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیداکنند
.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشتو به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت رابکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستمبرایت انجام بدهم
.
نتیجه اخلاقی
:
هیچمانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتانتصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجامبدهید .

Jan 24, 2008 at 09:25 o\clock

داستانهای جالب

by: rezapolad   Category: داستان

مسئوليت پذيري


يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند .

Jan 23, 2008 at 20:11 o\clock

داستانهای جالب

by: rezapolad   Category: داستان

خاطرات یک مرده


ای کاش عشق را زبان سخن بود      شاملو

نمی دونم خانومی چرا همش هوس یه چیز شیرین دارم، مثل خرما یا حلوا .
نمی دونم مرده ها همه این جوری هستند؟ وقتی هوس یه چیز شیرین می کنم یاد تو می افتم، چند شب پیش بعد از شب شعر همه مرده های شعر دوست با شاعرها زدیم از قبرستون بیرون جات خالی خانومی، اول رفتیم کافه رشت کمی موندیم سوت و کور بود، بعد رفتیم هتل مرمر نه از نویسندگان خبری بود نه از روزنامه نگاران که تو سر و کله هم بزنند و به هم پز بدند . دسته جمعی رفتیم کافه نادری . یادت هست خانومی؟ دست
می انداختم کمرت، جوون بودیم تو خوشگل ترین دختر عالم بودی که باهات ازدواج کرده بودم . می رفتیم کافه نادری همین شاعران مرده اون جا جمع
می شدند. تو قهوه ترک با کیک سفارش می دادی، من هم فقط قهوه ترک
می خوردم با شیرینی نگاه تو که به
چشم های من زل می زدی و به شعر خونی شاملو گوش می دادی، من هم مست شعر چشمان تو به جوون های شاعری نگاه می کردم که دور و بر شاملو پرسه می زدند که به شعرشون گوش کنه و نظرش رو بگه ....یادش بخیر خانومی چه زود گذشت اما تو هنوز شعر ناتموم من هستی . بعضی وقتا میرم به شیرینی فروشی گل سرخ... یادت هست خانومی تو شیرینی خامه ای دوست داشتی با هم می رفتیم به گل سرخ برات شیرینی
خامه ای می گرفتم . بعضی وقتا هم برای دیدن کتاب های تازه چاپ شده می رفتیم خیابون شاه آباد بعد ازخریدن چند کتاب یادت هست؟ خسته که می شدیم می رفتیم قنادی نوبخت . تو هم مثل همیشه شیرینی خامه ای سفارش می دادی ازاون شیرینی های گنده قد توپ بیسبال .. همیشه فکر
می کردم چون نی قلیون و لاغر بودی شیرینی خامه ای می خوردی که یه کم چاق تر بشی . ولی من همیشه تو رو همون جوری لاغر دوست داشتم همیشه بهت می گفتم :
« خانومی تو همیشه برام مثل یه مداد لاغر بمون همین طوری که هستی .»
این جا خانومی توی این قبرستون همه مرده ها آزاد هستند، شب جمعه یا هر روز دیگه ای نداره فقط نمی دونم چرا مرده ها رسم کردند شب ها از قبرشون میان بیرون . من هم هر وقت از قبرم می خوام بیام بیرون اول به طبقه دوم به جای تو که هنوز نیامدی نگاه
می کنم دلم می گیره، آخه نمی دونم چه جوری می خوای رو این بلوک های سیمانی کف طبقه دوم و سقف طبقه اول که برای من خریدی بخوابی؟ من رو خاک هستم فکر نمی کنم بدن ظریف ات طاقت تحمل سفتی این بلوک ها رو داشته باشه . تو تو خونه همیشه روی تشک نرم
می خوابیدی، الانه هم حتما روی همون تشک می خوابی، پس سعی کن حالا
حالا ها نیای این جا . درسته که من منظرم تو بیای پیش من اما اذیت می شی بخدا... اما دو روز که طاقت بیاری عادت می کنی . باهم می ریم تو قبرستون گشت می زنیم . خیلی دلم می خواد خانومی خواننده های مرده هم یه کنسرتی بذارند . بنان....دلکش....ویگن....
وای خانومی یادت هست؟ تو کافه نادری همیشه آهنگ های ویگن را می گذاشتند . یادت هست من عاشق ترانه الهه ناز بنان بودم هر شب تو خونه تو آهنگ های دلکش رو گوش می کردی من هم الهه ناز بنان رو .آخه تو برام همون الهه ناز بودی و هستی . گوش کن خانومی اگه خواستی بیای سر قبر من این دفعه همون ظبط صوت کوچک من رو با نوار بنان را بیار بشین رو سنگ قبرم اما...اول با گلاب سنگ قبرم رو بشور تا روپوشت کثیف و خاکی نشه، بعد یه شعر از فروغ برام بخون زمزمه کن نمی خوام مرده های دیگه صدای ناز تو رو بشنوند، بعد آهنگ الهه ناز بنان را بذار ظبط رو بذار رو سنگ قبرم اون بالا نزدیک گوشم وقتی بنان
می خونه تو هم باهاش زمزمه کن بعد اگه خسته نمی شی ترانه ای هم از دلکش که بلدی برام بخون، فقط برای من بخون چون قبرهای کناری من مرد توشون چال شده . فقط برای من بخون خانومی آخر سر لبای خوشگلت رو بذاز روی اسم من که روی سنگ نوشته شده بوسه های ناز بده درست این است زبان سخن عشق .
می دونم بخدا می دونم زبان عشق تو هستی و من که زیر خروارها خاک منتظرم که بیایی پیش من ....

Jan 22, 2008 at 20:23 o\clock

داستانهای جالب

by: rezapolad   Category: داستان

شیطان

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را

 زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: "هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز".....!!!!

ارزش شادي

روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.
عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"
ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!
سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!
شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"

 مسجد 

دلش مسجدي مي خواست با گنبدي فيروزه اي و مناره نه خيلي بلند و پير مردي که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن الله و اکبر بگويد.
دلش يک حوض کوچک لاجوردي مي خواست. و شبستاني که گوشه گوشه اش مهر وتسبيح وچادر نماز است.
دلش هواي محله اي قديمي را کرده بود .با پير زنهايي ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بي تاب حي علي الصلاه.
اما محله شان مسجد نداشت......
فرشته ها که خيال نازک و آرزوي قشنگش را ميديدند,به او گفتند :حالا که مسجدي نيست ,خودت مسجدي بساز.
او خنديد و گفت: چه محال زيبايي,اما من که چيزي ندارم.نه زميني دارم ونه تواني و نه ساختن بلدم.
فرشته ها گفتند:اين مسجد از جنسي ديگر است. مصالحش را تو فراهم کن,ما مسجدت را مي سازيم.
اما او تنها آهي کشيد.
و نمي دانست هر بار که دعايي مي کند ,هر بار که خدا را زمزمه مي کند,هر بار که قطره اشکي از گوشه چشمش مي چکد,آجري بر آجر گذاشته مي شود.آجر همان مسجدي که آرزويش را داشت.

و چنين شد که آرام آرام با کلمه ,با ذکر,با عشق و با دعا,با راز ونياز,با تکه هاي دل و پاره هاي روح,مسجدي بنا شد.از نور و از شعور.مسجدي که مناره اش دعايي بود و هر کاشي آبي اش ,قطره اشکي.او مسجدي ساخت سيال و با شکوه ونا پيدا. چونان عشق. و هر جا که مي رفت , مسجدش با او بود. پس خانه مسجدي شد و کوچه مسجدي شد و شهر مسجدي.
***
آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خويش, نقشه اين بنا را خدا کشيده است. مسجدت را بنا کن, پيش از آن که آخرين اذان را بگويند....

دو پرنده

داستاني وجود دارد، داستان یا استعاره ، از دو پرنده ای كه در یك درخت زندگی می كنند و كاملاً شبیه هم هستند . یك پرنده بر بالاترین شاخه می نشیند ، بی نهایت خاموش ، ساكت ، بی حركت ، هیچ كاری انجام نمی دهد ، با چشمان بسته ، جایی در درون . پرنده ی دیگر در پایین ترین شاخه ها ، از یك شاخه به شاخه ی دیگر می پرد ، اشتیاق فراوان برای این گل ، برای آن میوه ، رقابت با این و با آن ، حسد بر این و بر آن - - در یك بی قراری مدام .

آهسته آهسته ، آن پرنده ، پرنده ی بی قرار ، از بی قراری خسته می شود . و یك روز به بالا نگاه می كند و پرنده ی دیگر را می بیند كه كاملاً شبیه او است - - كاملاً شبیه او ، مانند یك المثنی - - و بسیار ساكت ، آسوده ، آرام ، متین ، گویی كه پرنده ی دیگر وجود ندارد .

فقط سكوت وجود دارد . پرنده ی بی قرار مجذوب این جادو می شود ، شروع می كند به بالا رفتن از شاخه ها ... آغاز مرید گونگی . نزدیكتر و نزدیكتر و نزدیكتر می آید ، و سرانجام با پرنده ی دیگر یكی می شود .
و اپانیشاد می گوید اینها دو پرنده نیستند : دو جنبه از آگاهی اند . و هر فرد این دو جنبه را دارد . شاهد درونی تو همینك بر درخت زندگی نشسته است . گل نیلوفر آبی در همه ی زیبایی و شكوه و جلال اش شكوفه می دهد . و تو از این شاخه به آن شاخه می پری - - رقابت ، جسد ، خشم ، تنفر ، مبارزه ، هزار و یك كار انجام می دهی و در پایان بیهوده و بی نتیجه ...

به بالا نگاه كن ! و به یاد بسپار ، « به بالا نگاه كن » دقیقاً همان معنای « به درون نگاه كن » را می دهد . « به بیرن نگاه كن » یعنی « به پایین نگاه كن » . « به بالا نگاه كن » یعنی « به درون نگاه كن » - - آنها هم معنی اند . به بالا نگاه كن یا به درون نگاه كن ، و ناگهان وجودی در تو نشسته است ، یك بودا . و فرد شروع به حركت می كند ، جذبه روحانی او را فرا می گیرد ، جادوی سكوت ، و یك روز با مركز درونی یكی می شود .

تمام تغییرات برای این پرنده ی بی قرار اتفاق می افتد - - طلوع ماه ، كم رنگ شدن ماه . برای پرنده ی دیگر هیچ اتفاقی نمی افتد - - شاهد - - آن همیشه همان است .