شیطان
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را
زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: "هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز".....!!!!
ارزش شادي
روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.
عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند. ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که:" مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!"
ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟ از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!
سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!
شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت:" شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!"
مسجد
دلش مسجدي مي خواست با گنبدي فيروزه اي و مناره نه خيلي بلند و پير مردي که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن الله و اکبر بگويد.
دلش يک حوض کوچک لاجوردي مي خواست. و شبستاني که گوشه گوشه اش مهر وتسبيح وچادر نماز است.
دلش هواي محله اي قديمي را کرده بود .با پير زنهايي ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بي تاب حي علي الصلاه.
اما محله شان مسجد نداشت......
فرشته ها که خيال نازک و آرزوي قشنگش را ميديدند,به او گفتند :حالا که مسجدي نيست ,خودت مسجدي بساز.
او خنديد و گفت: چه محال زيبايي,اما من که چيزي ندارم.نه زميني دارم ونه تواني و نه ساختن بلدم.
فرشته ها گفتند:اين مسجد از جنسي ديگر است. مصالحش را تو فراهم کن,ما مسجدت را مي سازيم.
اما او تنها آهي کشيد.
و نمي دانست هر بار که دعايي مي کند ,هر بار که خدا را زمزمه مي کند,هر بار که قطره اشکي از گوشه چشمش مي چکد,آجري بر آجر گذاشته مي شود.آجر همان مسجدي که آرزويش را داشت.
و چنين شد که آرام آرام با کلمه ,با ذکر,با عشق و با دعا,با راز ونياز,با تکه هاي دل و پاره هاي روح,مسجدي بنا شد.از نور و از شعور.مسجدي که مناره اش دعايي بود و هر کاشي آبي اش ,قطره اشکي.او مسجدي ساخت سيال و با شکوه ونا پيدا. چونان عشق. و هر جا که مي رفت , مسجدش با او بود. پس خانه مسجدي شد و کوچه مسجدي شد و شهر مسجدي.
***
آدم ها همه معمارند.معمار مسجد خويش, نقشه اين بنا را خدا کشيده است. مسجدت را بنا کن, پيش از آن که آخرين اذان را بگويند....
دو پرنده
داستاني وجود دارد، داستان یا استعاره ، از دو پرنده ای كه در یك درخت زندگی می كنند و كاملاً شبیه هم هستند . یك پرنده بر بالاترین شاخه می نشیند ، بی نهایت خاموش ، ساكت ، بی حركت ، هیچ كاری انجام نمی دهد ، با چشمان بسته ، جایی در درون . پرنده ی دیگر در پایین ترین شاخه ها ، از یك شاخه به شاخه ی دیگر می پرد ، اشتیاق فراوان برای این گل ، برای آن میوه ، رقابت با این و با آن ، حسد بر این و بر آن - - در یك بی قراری مدام .
آهسته آهسته ، آن پرنده ، پرنده ی بی قرار ، از بی قراری خسته می شود . و یك روز به بالا نگاه می كند و پرنده ی دیگر را می بیند كه كاملاً شبیه او است - - كاملاً شبیه او ، مانند یك المثنی - - و بسیار ساكت ، آسوده ، آرام ، متین ، گویی كه پرنده ی دیگر وجود ندارد .
فقط سكوت وجود دارد . پرنده ی بی قرار مجذوب این جادو می شود ، شروع می كند به بالا رفتن از شاخه ها ... آغاز مرید گونگی . نزدیكتر و نزدیكتر و نزدیكتر می آید ، و سرانجام با پرنده ی دیگر یكی می شود .
و اپانیشاد می گوید اینها دو پرنده نیستند : دو جنبه از آگاهی اند . و هر فرد این دو جنبه را دارد . شاهد درونی تو همینك بر درخت زندگی نشسته است . گل نیلوفر آبی در همه ی زیبایی و شكوه و جلال اش شكوفه می دهد . و تو از این شاخه به آن شاخه می پری - - رقابت ، جسد ، خشم ، تنفر ، مبارزه ، هزار و یك كار انجام می دهی و در پایان بیهوده و بی نتیجه ...
به بالا نگاه كن ! و به یاد بسپار ، « به بالا نگاه كن » دقیقاً همان معنای « به درون نگاه كن » را می دهد . « به بیرن نگاه كن » یعنی « به پایین نگاه كن » . « به بالا نگاه كن » یعنی « به درون نگاه كن » - - آنها هم معنی اند . به بالا نگاه كن یا به درون نگاه كن ، و ناگهان وجودی در تو نشسته است ، یك بودا . و فرد شروع به حركت می كند ، جذبه روحانی او را فرا می گیرد ، جادوی سكوت ، و یك روز با مركز درونی یكی می شود .
تمام تغییرات برای این پرنده ی بی قرار اتفاق می افتد - - طلوع ماه ، كم رنگ شدن ماه . برای پرنده ی دیگر هیچ اتفاقی نمی افتد - - شاهد - - آن همیشه همان است .