داستانهای جالب
جو چهار سال بود كه از ترس و فكر اينكه زير تختخوابش جن و هيولا هست رنج
ميبرد و مرتب برای درمان ميرفت پيش يه روانپزشك. ولی متاسفانه پيشرفت خيلی
كم و ضعيفی توی بهبوديش داشت و فرقی نكرده بود. به همين دليل يه روز
بيخيال روانپزشكش شد و تصميم گرفت راههای ديگه ای رو امتحان كنه.
چند هفته بعد يه روز جو و روانپزشكش همديگه رو توی يه سوپرماركت ديدند. روانپزشك با تعجب ديد كه حال جو خيلی خوب شده و خيلی پر انرژی و خوشحال به نظر مياد.
جو گفت: دكتر! خيلی جالبه! من معالجه شدم!
دكتر: خيلی عاليه. تو خيلی بهتر از قبل به نظر ميای. چطوری اينطوری شدی؟
جو: من رفتم پيش يه دكتر ديگه و اون منو توی يك جلسه درمان كرد!
دكتر: يك جلسه؟! چطور ممكنه؟!
جو: اون دكتر رفتاردرمانی ميكنه.
دكتر: رفتاردرمانی؟! چطوری تو رو توی يك جلسه معالجه كرد؟!
جو: اوه! خيلی آسون! اون به من گفت كه برم پايه های تختخوابم رو ببرم!
چند هفته بعد يه روز جو و روانپزشكش همديگه رو توی يه سوپرماركت ديدند. روانپزشك با تعجب ديد كه حال جو خيلی خوب شده و خيلی پر انرژی و خوشحال به نظر مياد.
جو گفت: دكتر! خيلی جالبه! من معالجه شدم!
دكتر: خيلی عاليه. تو خيلی بهتر از قبل به نظر ميای. چطوری اينطوری شدی؟
جو: من رفتم پيش يه دكتر ديگه و اون منو توی يك جلسه درمان كرد!
دكتر: يك جلسه؟! چطور ممكنه؟!
جو: اون دكتر رفتاردرمانی ميكنه.
دكتر: رفتاردرمانی؟! چطوری تو رو توی يك جلسه معالجه كرد؟!
جو: اوه! خيلی آسون! اون به من گفت كه برم پايه های تختخوابم رو ببرم!
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند