عاشقانه ها
در بازی دل نگاه من ، مست تو بود
هر برگ دلم شکسته پا بست تو بود
من شاه دلم را به زمین انداختم
اما چه کنم که تک دلم دست تو بود
من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس ...
بند ، بند وجودم ، همه در حسرت یک پرواز است ...
من به پرواز نمی اندیشم ...
به تو می اندیشم ...
که تو زیباتر از اندیشه ی یک پروازی ...
نبسته ام به کس دل ، نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها ، رها ، رها من ...
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا ، جدا ، من ...
گل عشق تو هستم ، شبنمم باش دلم دنیای زخمه ، مرهمم باش
ز درد بی کسی قلبم شکسته به شهر بی کسی ها همدمم باش
ما مستمند ومسکین ، دلبرغنی ودارا
او را نبوده یاری ، ما را نمانده یارا
ما از لطیف طبعی ، همرنگ شیشه و گل
او از درشت خویی ، همسنگ خار و خارا
زین همرهان ، همراز من تنها تویی ، تنها بیا
باشد که در کام صدف گوهر شوی ، یکتا بیا
مفتون خویشم کردی از حالی که آنشب داشتی
بار دگر آن حال را ، کردی اگر پیدا بیا
از یاد تو برنداشتم دست هنوز دل هست به یاد نرگست مست هنوز
گر حال مرا حبیب پرسد گویید بیمار غمت را ، نفسی هست هنوز
گفتم تو شیرین منی ... گفتی تو فرهادی مگر ؟
گفتم خرابت میشوم ... گفتی تو آبادی مگر ؟
گفتم ندادی دل به من ... گفتی تو جان دادی مگر ؟
گفتم ز کویت می روم ... گفتی تو آزادی مگر ؟
گفتم فراموشم مکن ... گفتی تو در یادی مگر ؟
نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا
چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا
من آن بخت سپید خود که گم شد سالها از من
کنون در گوشه ی چشم سیاهی کرده ام پیدا
بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشم ...
مستم اگرم ساکن میخانه نباشم ...
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل ، آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
تا کی دل من چشم تری داشته باشد ؟ ای کاش دل از دل خبری داشته باشد
در سینه به جز نخل محبت ننشاندیم ای کاش که آخر ثمری داشته باشد
از هر دو جهان قطع نظر می کند آخر هر کس که به رویت نظری داشته باشد
ایدل! ز فراق اینهمه فریاد و فغان چیست؟ شاید شب هجران سحری داشته باشد...
این گردش چشمان تو یا غایت ناز است ؟
وین سلسله ی زلف تو یا عمر دراز است ؟
تنها نگه او دل ما را نفریبد
چشم همه خوبان جهان شعبده باز است
تقصیر دلم چیست ؟ اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر ...
در مرام ما اسیران عاشقی رسمی ندارد
دوستی را می پرستیم چونکه پایانی ندارد
آنچنان کرد تمنای تو ، دیوانه مرا
که دگر کس نشود همدم و همخانه مرا
من نه آنم که دهم دین و دل از دست ، ولی
امشب از ره برد آن غمزه ی ترکانه مرا
یک نفس در غم هجر تو نبودم خاموش
گر چه سودی ندهد ناله ی مستانه مرا


نظر بر آن تن نازك كنى و ناز كنى
l
تو پاك دامن و من رند پيرهن چاكم
عجب نباشد اگر از من احتراز كنى