نور هور
دوش سه اختر به هم آمده بودند بر
از سه يکی هور بود آن دودگر چون قمر
هرسه به حسن و جمال چون زحلی در جهان
هرسه به دلبر کشی چون قمری شب کشان
اختر بخت مرا کرده بدندش ميان
از پس و پيشش که هان هوش بداراين زمان
تا که نشوئی ز جان دست چو مجنون که آن
نيست چو ليلي تو را اين سخن اينک بدان
ليک چو خورشيد داشت سينه آتشفشان
گفت زمن دور شو ای تو چو کفر نهان
بر دل من ره مزن تاکه نگردم جدا
زانکه مرا داده عشق چون دگران برهوا
صبح و شب ار او نبود تا که سخنگو نبود
من زشرر رفتمی لذت بودم نبود
گشت شهابی پديد خورد به ماهی شديد
گشت دل آن قمر سخت توگوئی حديد
گفت که ای جان جان لذت جان تا به کی
کام نجستی مگر اين طيران تا به کی
هدهدپير آمد و قصه انجم شنيد
ولوه ايی در فتاد در دل و صبرش رميد
گفت که بر حسب امر من بشنيدم دو چند
از سر دلواپسی حرف بگويم چو قند
ای تو قمر نور تو از که گرفتی بگو
گرنبود او تو را هست چه سودی بگو
نور تو از هور ماست ولوله ات شور ماست
هلهله ی هور ما عشق جگر سوز ماست
عشق و وفا تا که هست زان دو جهان روشن است
روشنی شام تار از بر کات غم است
چون که غم اندر دلت نيک نشست آن زمان
نور دل عاشقت زنده کند اين جهان
سيد محمد لاريجانی
