چنین گفت بودا
جهان پيوسته سوزان است
پس چه جاي خنده و چه جاي شادي است؟
تو فرو شده در تاريكي چرا روشنايي نميجويي؟
اين تنديس رنگين، اين تن پُرريش، انباشته، بيمار
و پر از انديشههاي بسيار را بنگر كه نه پايندگي دارد و نه پايداري
فرسوده است اين تن و لانهي بيماريها و بسيشكننده
اين تودهي تباهي فرو ميشكند
راستي را كه فرجام زندگاني مرگ است
او را چه شادي هست از ديدن اين استخوانهاي سپيد
به كردار كدوهايي دورافكنده در خزان؟
كُهن دژي است برآورده از استخوان؛
و اندودي از گوشت و خون بر آن
در او نشسته پيري و مرگ، مني و فريب
گردونههاي پُرشكوه خسرواني بفرسايند
تن نيز به پيري گرايد، ليكن آيين نيكان هرگز پير نگردد؛
چون نيكان آن را به نيكان بياموزند
مردِ اندكْ آموخته پير شود به كردار يكي نره گاو؛
تنش فربه شود اما فرزانگياش فزوني نگيرد
در بسي زاد و مرگها سرگردان بودهام و
سازندهي اين خانه را جستهام و نيافته؛
تولدهاي پياپي رنج است
اي سازندهي خانه! اكنون تو را ديدهام، تو ديگر باره اين خانه را
نميتواني ساخت. لنگهي خرپاهايت همه شكسته است و تير
كاكلهايت خراب شده، دل من، نياميخته، به فرونشاندن تشنگيها رسيده است
به راه قدسي نرفته و در جواني گنجي نياندوختهاند
مرغان ماهيخوار پير را مانند
كه در درياچهي بي ماهي از ميان ميروند
به راه قدسي نرفته و در جواني گنجي نياموختهاند
كمانهاي فرسودهي دور افكنده را مانند
كه بر گذشته افسوس ميخورند
