Mar 31, 2008 at 16:20 o\clock
Mar 19, 2008 at 16:34 o\clock
دیوان کبیر
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد - چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم - چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد-که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم - چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر-به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم گفت برپر ز مسافران گردون - چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل - به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان - چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان - که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
Mar 18, 2008 at 21:40 o\clock
Mar 11, 2008 at 19:41 o\clock
Tornification - last part
بهشت آنجا است که آزاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد
چندی است (از زمانی که خود را شناخته ام) در اندیشه ی خدا، دین و عرفان غرقه ام. در نظرم بود که تا با غور در دریای علم پرده دری کنم و با تفحص در دریای عرفان حقیقت را دریابم. موفقیتهایی عایدم شد ولی چه گویم که آنچه می پنداشتم خیال باطل بود و آنچه اکنون به آن ایمان دارم کفر می نماید.در پی تشریح مفهومی از خود ساخته بر آمدم به نام "Tornification" یا پاره پاره سازی انسان این عصر. با مقدماتی من جمله یافته های فلسفی، روان شناختی و معرفت شناختی در پی اثبات این موضوع بر آمدم که کو حقیقتی و در این طوفان بی امان کجاست سلسله ی محکمی که بدان بیاویزم. مخلص کلام من همین است که با توجه به عدم قطعیت در همه چیز، و با توجه به ذهن پر پیچ و خم آدمی که تمام معرفت بشر از آن صافی می گذرد و با توجه به تجارب بشر در طول سالیان دراز و شادی هر گروه به آنچه که خود دارد و حقیقت پنداشتن آن تحفه، می توان گفت انسان پاره پاره است و انسان پاره پاره را ریشه ای در خاک نیست. اما مقصود من برای بیان این مطلب تنها سیاه نمائی نبوده است بلکه در پی یافتن دوایی برای این درد جان کاه و ضمادی برای زخمهای کهنه آدمی که در این میان برداشته است بودم. این دوا در نظر من همان ایمان است که در نهایت به عشق می انجامد. ایمان به انسان که می تواند، ایمان به انسان که باید و ایمان به انسان که عشق دارد.آری دوای درد ما همان عشق است و ایمان به عشق
.ای دوای جمله علتهای ما ای تو افلاطون و جالینوس ما
اما چگونه و چگونه؟در این نوشتار در پی راهی برای چگونگی این راه هستم. البته شاید می باید ابتدا از چرائی آن صحبت کنم ولی هر کس که اندک معرفتی دارد و خود را در بازار مکاره دنیا تنها و بی پناه می بیند لاجرم به چرائی آن در کنه وجود خود پی می برد. و اما چگونه؟در ابتدای امر می بایست به موضوع مهمی اشاره کنم که همان آرامش است. تمامی ادیان و مکاتبی که آمده اند وجه نظر آنها به هدایت جامعه به سمت صلح و ثبات و رفاه بوده است. عدالت در این رهگذر از اعتبار ویژهای برخوردار بوده است چرا که در جامعه عدالت محور و زندگی آدمیان در سایه عدالت می تواند آرامش خاطر مردمان را تأمین کند. در مورد مکاتب و ادیان مختلف می توان گفت که گروهی با تأکید بر وجه فردی و آرامش درونی قصد تعمیم این امر به جامعه را داشته اند و گروهی بر وجه تأکید بر مناسبات اجتماعی خواسته اند این آرامش را بر جامعه حاکم کنند."و الله يدعوا الى دار السلام" خداوند شما را با دار سلام دعوت می کند. یعنی اگر شما به دستورات اجتماعی و فردی عمل نمائید عاقبت شما به سلام و آرامش خواهید رسید. در بقیه ادیان هم می توان این موضوع را مشاهده کرد که هدف غائی صلح و آرامش است چه درونی و چه بیرونی.پس راه همان آرامش و صلح است. صلح با خویشتن و صلح با جهان. حال این موضوع را می توان در دو مجال بررسی کرد. اول موضوع اجتماعی و دوم موضوع فردی.در مورد موضوع اجتماعی لازم به ذکر است که تا زمانی که عدالت در جامعه ای برقرار نباشد آن جامعه روی آرامش را نخواهد دید. شاید پرسیده شود که آزادی چه مکانی دارد؟ باید گفت که آزادی از زیر مجموعه های عدالت است. اگر مبنای عدالت را این جمله کلیدی بگیریم که "آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز مپسند" می توان گفت که اگر دوست نداری آزادی تو گرفته شود آزادی دیگری را نگیرو به همین منوال تمامی مواردی که در یک جامعه مطرح می شود چه بین افراد جامعه با یکدیگر و چه میان مردم و حکومت همه می تواند با این عبارت سیقل بخورد.بنابراین وجه همت اول بر قراری عدالت در جامعه است. سوای تمام مباحث فلسفی پیچیده در مورد عدالت می بایست ما به عنوان یک فرد جامعه عدالت را در رفتار خود برقرار داریم و آنچه را برای خود نمی پسندیم برای دیگران نیز نپسندیم.این موضوع همانی است که در مورد هدف پیامبران نیز گفته شده است که همان ایجاد عدالت اجتماعی است. این موضوع می تواند در مورد ارتباط بین جوامع، ارتباط بین انسان و محیط زیست و زندگی خود نیز صادق باشد.در وجه دوم می توان گفت آرامش درون آدمی مورد امعان نظر کلیه ادیان و مکاتب بوده است. حال همانطور که گفته شد یا با تأکید بر فرد می خواستند به این آرامش برسند یعنی روش رسیدن از جزء به کل و یا می خواستند با پیاده کردن آرامش در جامعه آرامش را به درون آدمی بکشند یعنی روش رسیدن از کل به جزء.برای مورد اول توانستیم یک نسخه عمومی که همان عدالت است را ارائه دهیم. ولی می خواهیم ببینیم که آیا در این مورد نیز می توان نسخه ای عام و کلیدی طلائی به دست داد.به طور مجمل می توان گفت همانطور که قبلا نیز ذکر شده بود ایمان می تواند شاه کلید این آرامش درونی باشد. همانطور که از کلمه ایمان مستفاد می شود، ایمان به معنی ایمنی و امنیت و آرامش است. همان اطمینان قلبی که باعث می شود آدمی بر تعارضات درونی خود غلبه کند و به آرامش برسد. حال باید دید که این ایمان چیست؟ ایمان در گفتار ما به معنی باور ذهنی نیست زیرا مطابق آنچه که گفته شد اگر بخواهیم بر سبیل علم و دانش و عقل پیش رویم عاید ما همان پاره پاره گی و عدم قطعیت آدمی خواهد بود. اما در اینجا به وجه دیگری از وجوه آدمی سرو کار داریم. این همانی است که کانت فیلسوف مشهور غربی عنوان عقل عملی را بر آن گذاشته است و ما بر آن نام "دل" را می گذاریم.بنابراین ایمان آن چیزی است که بر دل وارد آید و به انسان آرامش دهد.شما با توجه به این معنی هدف غائی آرامش درون و بیرون می توانید تمام مسایل ادیان، مکاتب اجتماعی و فردی را تفسیر کنیدو برای شما مفاهیم رنگ و بوی دیگری خواهند گرفت و آنچه که لب لباب آن اندیشه ها است را به راحتی می توانید درک کنید.در اینجا شما می توانید مفهوم اخلاق، گناه و صواب، نیک و بد و تمامی مسائلی از این دست را دریابید. گناه همان است که آرامش اجتماعی را به خطر می اندازد (خلاف عدالت آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگری هم نپسند) و نیز آنچیزی است که آرامش درون را به خطر می اندازی که می تواند یک دستور بهداشتی باشد (زیرا که بیماری و عدم سلامت جسم آرامش دورن را سلب می کند) می تواند یک دستور عبادی باشد (دستوری که شما را متمرکز به یک چیز می کند به خود، خدا، ادعیه و غیره و این تمرکز شما را به آرامش می رساند) و یا می تواند دستور اخلاقی باشد ( زیرا که در صورت رعایت اخلاق که همان عدالت به وجه ذکر شده می باشد، جدال افراد با یکدیگر و همچنین پریشان خاطری درونی رخت بر می بندد).خلاصه اینکه شما به هر نمط و روشی که ایمان داشته باشید به شرط رعایت عدالت فردی (اخلاقیات) و اجتماعی (عدالت اجتماعی) همان ایمان می تواند باعث آرامش دورن و بیرون شما گردد و این همان غایتی است که می تواند شما را از پاره پاره گی خلاص نماید.در پایان لازم است به این پرسش احتمالی پاسخ دهیم که اولا جایگاه خداوند در این میان کجاست و دوم اینکه هدف زندگی تنها آرامش نیست بلکه رسیدن به رشد روحی و مقام والای انسانی است.در مورد سوال اول باید گفت که خدا به وجهی که در بعضی جوامع جا افتاده است نه تنها نمی تواند باعث آرامش شود بلکه یکی از بزرگترین دلایل نا آرامی ها خواهد بود. خدا در این مقام می تواند موضوع همان ایمانی باشد که بحث آن رفت.در مورد سوال دوم نیز باید بگویم که هیچ پیشرفتی برای بشر بدون داشتن آرامش بویژه آرامش دورن میسر نیست. لذا گر مرد راهی ابتدا می بایست به آن آرامش دست یافت و بعد از آن تخم معرفت خود کاشته خواهد شد.
به صورت خلاصه مکتب فکری فوق را می توان به صورت زیر دسته بندی نمود
اول: اتخاذ روشی عادلانه (با رعایت حقوق دیکران) برای داشتن رفاه اقتصادی
دوم: داشتن عدالت
عدالت اجتماعی مانند احترام به آزادی دیگران، رعایت حقوق دیگران و غیره (حقوق دیگران همانی است که خود می خواهید داشته باشد)
عدالت فردی یعنی داشتن اخلاقیات (آنچه که آرامش درون و بیرون را به ارمغان می آورد اخلاقیات و معیار آن است)
سوم: ایمان به هر چیزی که آرامش دورن را تضمین کند (این ایمان می تواند تقلیدی باشد یعنی آنچه که توسط بدنیا آمدن در جامعه خاصی و خانواده خاصی بدست آمده است و یا می تواند تحقیقی باشد یعنی با تحقیق به دست آمده باشد و یا می تواند تجربی باشد یعنی توسط خود فرد تجربه شده باشد)
چهارم: تمامی موارد کاملا شخصی و فردی است و فرمان عمومی برای تمامی افراد وجود ندارد.
والسلام علیکم
سید محمد محمد علیان لاریجانی
یازده مارس دوهزار و هشت میلادی
مونترال
Mar 10, 2008 at 19:35 o\clock
مفلس و طرب
ابر آزادی بر آمد، باد نوروزی وزید
وجه می می خواهم و مطرب ، که می گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام
بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید
حافظ
Mar 8, 2008 at 01:12 o\clock
چنین گفت بودا
جهان پيوسته سوزان است
پس چه جاي خنده و چه جاي شادي است؟
تو فرو شده در تاريكي چرا روشنايي نميجويي؟
اين تنديس رنگين، اين تن پُرريش، انباشته، بيمار
و پر از انديشههاي بسيار را بنگر كه نه پايندگي دارد و نه پايداري
فرسوده است اين تن و لانهي بيماريها و بسيشكننده
اين تودهي تباهي فرو ميشكند
راستي را كه فرجام زندگاني مرگ است
او را چه شادي هست از ديدن اين استخوانهاي سپيد
به كردار كدوهايي دورافكنده در خزان؟
كُهن دژي است برآورده از استخوان؛
و اندودي از گوشت و خون بر آن
در او نشسته پيري و مرگ، مني و فريب
گردونههاي پُرشكوه خسرواني بفرسايند
تن نيز به پيري گرايد، ليكن آيين نيكان هرگز پير نگردد؛
چون نيكان آن را به نيكان بياموزند
مردِ اندكْ آموخته پير شود به كردار يكي نره گاو؛
تنش فربه شود اما فرزانگياش فزوني نگيرد
در بسي زاد و مرگها سرگردان بودهام و
سازندهي اين خانه را جستهام و نيافته؛
تولدهاي پياپي رنج است
اي سازندهي خانه! اكنون تو را ديدهام، تو ديگر باره اين خانه را
نميتواني ساخت. لنگهي خرپاهايت همه شكسته است و تير
كاكلهايت خراب شده، دل من، نياميخته، به فرونشاندن تشنگيها رسيده است
به راه قدسي نرفته و در جواني گنجي نياندوختهاند
مرغان ماهيخوار پير را مانند
كه در درياچهي بي ماهي از ميان ميروند
به راه قدسي نرفته و در جواني گنجي نياموختهاند
كمانهاي فرسودهي دور افكنده را مانند
كه بر گذشته افسوس ميخورند
Mar 5, 2008 at 17:15 o\clock
به هر کجا که روی
مرو به هند و بیا با من خراب بساز
به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است
----
به هر کجا که روی عشق آبی است
در چشمان سیاه باشد یا آبی
به صورت دست در گیسوانی شبق باشد و یا پرسه زدن در خرمن موی کاهی رنگ
در دل کافه ای در وسط شهر باشد و یا در دل جنگل تاریک
در دل هر کس که باشد
در دل بی دلی و یا دل بی کسی
به هر کجا که روی آسمان عشق آبی است
Mar 5, 2008 at 17:08 o\clock
باز هم من
خاک آدم هنوز نابیخته بود
عشق آمده بود و در دل آویخته بود
این باده چو شیرخواره بودم خوردم
نی نی می و شیر با هم آمیخته بود
--------------------------
خاک آدم در میان مکه و طائف افتاده بود
و خدا با دست خود در آن دل می کاشت
حالی عشق دو اسبه می آمد
Mar 3, 2008 at 16:28 o\clock
کام و نام
گر میسر نیست ما را کام تو
عشق بازی می کنم با نام تو
----------------------------------
ای فدای تو هم دل و هم جان
ای نثار رهت هم این و هم آن
----------------------------------
یک دو روزی ترک آن نامهربان خواهیم کرد
در فراقش صبر خود را امتحان خواهیم کرد
یا به دل کندن ز دستش جان به در خواهیم برد
یا به جان کندن دلش را مهربان خواهیم کرد
----------------------------------
آب این جوی به سر چشمه نمی گردد باز
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز
----------------------------------
باک نیست بزن که سر از تن برود
تا خبردار دمی بوسه زنم بر پایت
----------------------------------
سیلی بزن که صورت زردم گلی شود
که بر خزان زده باغم گلی نظاره کنی
----------------------------------
هین حذر کن ز مردمان چنین
شک نیاورده گان کرده یقین
----------------------------------
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
آن که برده نه نگاراست که لیلا هست او
