شعری از شاعری گمنام
باری سوار گرده مردم نکرده ایم
خود را به نعمتی گذرا گم نکرده ایم
گر در تنور دست تهی برده ایم پیش
یک جو طمع به حرمت گندم نکرده ایم
دریای شور بخت و صبوریم سالهاست
طوفان چشیده ایم و تلاطم نکرده ایم
جنگل گواه باش اگر خانه سرد بود
یک شاخه از درخت تو هیزم نکرده ایم
ما را به جرم آینه بودن شکسته اند
زیرا یه روی ننگ تبسم نکرده ایم
