Mohammad larijani

Nov 13, 2007 at 00:32 o\clock

بخشی از خوابگردها 1

---

شبا بعضي وقتا خواب بابامو مي بينم

همونجور خسته و زحمت كش

دستاش كه توي زمستون و تابستون ترك ترك خورده بود، مثل همون موقع ها ، زمخت، اما مهربون بود

گاهي مي اومد مي گفت: نشكني ! آخه نيست بيچاره خودش خم شد و شكست ، مارو دوست نداشت مثل خودش ببينه

 ---

گفتم دست، گفتم دست زمخت، ياد انگشت وسطي خودم افتادم

شدم ميرزا بنويس عدلیه. تمام بار زندگيم روي انگشت وسطيمِ

اين كنار ناخونش بيچاره آماس كرده ، ورم كرده و درد مي كنه. عينَهو ماري شده كه يه قورباغه رو درسته قورت داده باشه

Comments for this entry:

  1. quoteجهان wrote at Nov 13, 2007 at 11:51 o\clock:سلام به ما سر بزن
    http://www.moshaydi.blogfa.com/

Comment this entry


Captcha

Attention: guestbook entries on this weblog have to be approved by the weblog\s owner.