بخشی از خوابگردها 1
---
شبا بعضي وقتا خواب بابامو مي بينم
همونجور خسته و زحمت كش
دستاش كه توي زمستون و تابستون ترك ترك خورده بود، مثل همون موقع ها ، زمخت، اما مهربون بود
گاهي مي اومد مي گفت: نشكني ! آخه نيست بيچاره خودش خم شد و شكست ، مارو دوست نداشت مثل خودش ببينه
---
گفتم دست، گفتم دست زمخت، ياد انگشت وسطي خودم افتادم
شدم ميرزا بنويس عدلیه. تمام بار زندگيم روي انگشت وسطيمِ
اين كنار ناخونش بيچاره آماس كرده ، ورم كرده و درد مي كنه. عينَهو ماري شده كه يه قورباغه رو درسته قورت داده باشه

http://www.moshaydi.blogfa.com/